Friday، June 19، 2009

نجوای دخترک


الله اکبرهای امشب از هر شب بلند تر بود... انگار شب قدر ملت من است... فردا خیلی از همین الله اکبر گویان به ملاقات خدا میروند... فردا روز سرنوشت است
حرفهای دخترک را بی کم و کاست مینویسم که اشکهای خشکیده مرا بر گونه روان کرد. فردا روز شهادت است

جمعه بیست و نه خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هشت
فردا شنبه ست
فردا روز سرنوشت سازیه
امشب صدای الله اکبر بلند تر و بلند تر از شبهای قبل شنیده میشه
اینجا کجاست؟
اینجا کجاست که همه چیز به روش بسته شده؟
اینجا کجاست که مردم فقط دارن خدا رو صدا میزنن؟
اینجا کجاست که هرشب صدای الله اکبرش بلند تر و بلند تر میشه؟
هرروز منتظرم که شب بشه ببینم صدای الله اکبر بلند تر میشه؟ بیشتر میشه؟ یا نه؟
تن من میلرزه
نمیدونم خدا هم میلرزه یا نه؟!
اینجا کجاست که ما اینقدر مظلوم گیر افتادیم؟
اینجا کجاست که کسی ما رو یاری نمیکنه؟
اینجا کجاست که ما فقط با سکوت خودمون داریم صدامونو به گوش دنیا میرسونیم؟
اینجا کجاست که خون جوونهاش ریخته میشه و مردم تو خیابون وا می ایستن نماز میخونن؟
روی همون خونها وا می ایستن نماز میخونن
اینجا کجاست که مردمش اراذل و اوباش خطاب میشن؟
اینجا کجاست؟
میخوای بگم؟
اینجا ایرانه
اینجا سرزمین من و توئه
اینجا ایرانه
الله اکبر
الله اکبر

Wednesday، June 17، 2009

شهید ما

مسیج دوستی در مسنجر ناگهان آمد بالا. لینکی بود به عکسی. با خودم گفتم این هم یکی از همان عکسهاست که شکوه میلیونی حضور سکوت را به رخ میکشد. یک کلیک و شوک! جوان است, شاید هم سن و سال خودم. شاید حتی جوان تر. اما یک تفاوت دارد با من. او را خدایش برگزیده است برای آنکه بهترین باشد. جوان شهید است.
نمیدانم آنچیز که قلب پاکش را دریده گلوله بوده یا خنجر دژخیمی که ناغافل اصول اولیه مردانگی را زیر پا گذاشته و... اما یک چیز را میدانم که جرم او چیزی نیست جز فریاد حق طلبی! که حقم را باز پس دهید... من رایم را میخواهم... من از روش انسانی قدم به عرصه نهادم و شما از روش غیر انسانی برای سرکوبم استفاده میکنید...
برادران و خواهرانم... راه همین است... یک سوی ماندن و یک عمر ذلت پذیرفتن و تمام عمر با خود زمزمه کردن که اگر من هم میرفتم شاید... و یک سوی عزت... که اگر کشته شوی دینت را به میهنت ادا کرده ای... اگر پیروز شوی عمری را آسوده خواهی بود و با افتخار و اگر شکست بخوری حجت داری نزد خدا که تو وظیفه ات را انجام داده ای...
راه این است... راه مقاومت است

Tuesday، June 16، 2009


امروز در یو تیوب صحنه ای را دیدم که گمان نکنم تا به ابد فراموشم بشود. جوانک دانشجویی در اصفهان گلوله خورده و یاران و همقطارانش وحشت زده تلاش در زنده نگاه داشتنش دارند. جوانک دوام نمی آورد... میرود... به سوی حق میشتابد تا با خدا درمیان بگذارد ظلمی را که بر ما میرود... جوانک شهید میشود.
قبلا وقتی که بچه تر بودم گمان میکردم شهید شدن کار خیلی سختی است. باید بروی و مبارزه کنی و خون بدهی و بعد ناگهان خدا انتخابت میکند که: تو! من تو رامیخواهم که در عرشم جای بگیری... اما امروز... امروز شهید شدن به آن سختی گذشته ها نیست در نظرم... شهید شدن به راحتی گذر از مرز باریک فریاد حق طلبی به برخورد گلوله داغ با گردن است... شهادت آسان تر است از آ نچه من گمان میکردم
یادم می آید که دیده بودم تصاویر دانشجویان کوی را که همه چیزشان را برهم ریخته بودند و یکی شان را قربانی کرده بودند و بعد با خیال راحت گفته بودند که چیزی نیست! یک ریش تراش گم شده! حسودی ام میشود به 18 تیری ها که حداقل برای یک ریش تراش محق دانستندشان و امروز ما را حتی محق آن نیز نمیدانند!
یادم می آید دانشجویان خسته دوران اصلاحات را که به کدیور معترض بودند که مگر ما چقدر باید هزینه بدهیم برای آزادی؟ و کدیور که با آرامش پاسخ داده بود: ما هنوز هیچ هزینه نداده ایم...
8 شهید دیروز تهران و تعدادی دیگر در شهرستانها را که من از دو نفر در اهوازش مطلعم برای جشن کودتا قربانی کردند و اراذل و اوباش معرفی و من دایم یاد کدیور می افتم که: ما برای آزادی هنوز هیچ هزینه نداده ایم... راست میگفت کدیور
آزادی به ابرام و اصرار به دست می آید. شهدای انقلاب 57 را به یاد بیاورید. آنها چه میزان هزینه دادند و ما چقدر؟
برادران و خواهرانم... آزادی به خون میسر میشود... شهادتتان مبارک

Wednesday، August 06، 2008

اولین برخورد

به اولین دیدارم از ایالات متحده برمیگردم. سفری که شیرینی اش هیچوقت از زیر دندانم نخواهد رفت. درست یادم می آید که بامداد 29 اسفند تهران را به قصد امستردام و بعد واشینگتن ترک کردیم. حس مبهمی داشتم. هیچ نمیدانستم که این سفر چه وقایعی را برایم همراه خواهد داشت. من در میان سهرهای ایالات متحده دی سی را بیشتر از همه دوست داشتم. نه نیویورک نه لوس آنجلس و نه شیکاگو نظرم را جلب نمیکردند. تنها جای جذاب برایم در ایالات متحده واشینگتن دی سی بود. و حالا در اولین برخورد آمریکایی باید واشینگتن را از نزدیک لمس میکردم!!! محبوب ترین جای این شهر برایم یادبود جرج واشینگتن بود و بارها از گوگل ارث نگاهش کرده بودم.

در این اولین سفر وقتی از روی دی سی رد شدیم همه بناهای اطراف نشنال مال را با هم دیدم. این تجربه ای بود که هیچوقت دیگر در هواپیما تکرار نشد. شاید هدیه ای بود که سفر اول به من اهدا میکرد.

لذتم این بود که در نشنال مال قدم بزنم و آنهمه ساختمان های زیبا را یکجا ببینم. در یک سو یادبود واشینگتون در سوی دیگر کنگره در دیگر سو کاخ سفید و آنم طرف رود هم یادبود جفرسون. کمی هم اگر از یادبود واشینگتن میگذشتی به یادبود لینکلن میرسیدی که خود بحثی جدا دارد. همه یادبودهای آمریکایی در همین یکذره مساحتی قرار دارد که واشینگتن دی سی نام گرفته! عجیب است که این ملت تاریخشان از 250 سال فراتر نمیرود اما آنقدر تاریخ سازی قوی ای داشته اند و قهرمان پرورش داده اند که امروز غرور ملی آمریکایی ها از ما بیشتر است!ما هنوز در یک خم کوچه شناختن هویت ملی-مذهبی خود مانده ایم و آنها حتی به شکستشان در ویتنام افتخار میکنند!

اینجا میدیدم که مردم تی شرتهایی به تن میکنند با این مضمون که افتخارشان آمریکایی بودنشان است. حتی آنها که می آمدند تا در کنار کاخ سفید به جنگ اعتراض کنند هم اینگونه بودند. جامعه آمریکایی عجیب بود. ملتی با سابقه 250 ساله که نقاط تاریک در تاریخش کم ندارد اگر بخواهی بشماریش اما امروز اگر از آمریکایی ها بپرسی نقاط تاریک تاریختان کدام است ذهنشان از جنگ عراق فراتر نمیرود و اگر از افتخاراتشان بپرسی همه چیز را به یاد دارند! اینها همه از هوشیاری حاکمانشان است. اینها به مردمشان یاد داده اند که مغرور باشند. آمریکایی ها را به جرات میتوان مغرور ترین ملت دنیا دانست.

والبته من تعجب نمیکنم از این همه غرور. یادبود جفرسون را که می ایستی درش و مجسمه عظیم او را میبینی و جملاتش که بر دیوار یادبود نقش بسته میلرزی به خود. یادبود واشینگتن با آنهمه عظمت را که از هرجای دی سی قابل رویت است وقتی میبینی خشکت میزند. یادبود لینکلن را وقتی میبینی که لینکلن در آن نشسته و به روبرو نگاه میکند عظمتش را در میابی!

لینکلن رییس جمهور محبوب خیلی از آمریکایی هاست. و منشا خیلی حرکتها بوده در تاریخ آمریکا. اگر طرح راه آهن سراسری لینکلن نبود امروز آمریکا اینگونه توسعه یافته نبود. اگر فرمان آزادی سیاهان را نداده بود امروز این ملت نمیتوانست ادعا کند منادی آزادی جهانیان است! به همین علت است که بسیاری از حرکتهای اجتماعی آمریکا در کنار یادبود لینکلن آغاز شده. رژه سیاهان در کنار یادبود لینکلن را در دوره کینگ به یاد بیاورید. یادم نمیرود که وقتی سید محمد خاتمی لینکلن را شهید راه آزادی خوانده بود چقدر در ایران به سخره اش گرفتند! خاتمی حق داشت... من هم لینکلن را شهید آزادی میدانم...

ادامه دارد

Sunday، August 03، 2008

تجربه های آمریکایی

نخستین باری که قدم به ایالات متحده گذاشتم نوروز 1385 بود. دقیقا چند ساعت پس از آغاز سال نو بود که برای اولین بار هوای بهاری واشینگتن را استشمام کردم. برای من که همه لحظات پیشین عمرم را در ایران و فضای خاص آن گذرانده بودم بسیار جالب بود که پایم را در سرزمینی بگذارم که در مولدم آنرا شیطان بزرگ مینامیدند. همیشه اولین تجربه ها و اولین برخورد ها چیز خاصی از آب در می آید. برای من نیز آنگونه که توضیح خواهم داد برخورد اول بسیار جالب بود.

کوچکتر که بودم وقتی مادر بزرگ و پدر بزرگ برایمان از جایی به نام آمریکا سخن میگفتند چشمانم برقی میزد. همیشه فکر میکردم آمریکا خیابانی دور در شهری دور است و همه چیز آن عجیب است. وقتی سه یا چهارساله بودم جرج بوش پدر را خوب میشناختم. درست یادم می آید که در دوران جنگ خلیج دوم با خوشحالی رفتم نزد مادر و فریاد زدم: مامان مامان آمریکا داره با عراق میجنگه! جواب مادر اما جالب تر بود: پسرم اینا همش الکیه! بوش با صدام دوسته!!! تجربه های من از آمریکا اما بیشتر هم شد مثلا در هشت سالگی جرج واشینگتن را خوب میشناختم: مرد اخمویی که روی اسکناس یک دلاری نشسته! یا مثلا در ده سالگی به تجربه بسیار عمیقی دست یافتم: رییس جمهور آمریکا , آقای کلینتون آدم بسیار بدی است! او با یک کار آموز کاخ سفید روی هم ریخته!!! این روی هم ریختن را نفهمیدم تا 14 15 ساله شدم! وقتی که فهمیدم کلی خندیدم اما هنوز فکر میکردم کلینتون آدم بدی بوده! بگذریم از اینکه الان یکی از قهرمانهای من همین کلینتون است!!!جالب آنکه در انتخابات 2000 آمریکا آرزو میکردم بوش پسر ببرد! اما امروز ال گور شده یک مرد رویایی برایم!!! تجارب من از آمریکا به همین صورت زیاد میشد تا اینکه در سال سوم راهنمایی زدند و برجهای دوقلو را ریختند پایین! بسیار غم زده بودم. صبح فردایش وقتی رفتیم تا روزنامه بخریم تیتر روزنامه ایران که جمله ای از سید محمد خاتمی بود حک شد توی کله م: به نام ملت و دولت ایران محکوم میکنم. آمریکاییها شدند مظلوم ترین ملت دنیا برای من. بگذریم از اینکه وقتی به افغانستان حمله کردند شب و روز توی دلم فحش نثارشان میکردم. همه این تجارب پراکنده ناگهان در یک لحظه نیاز داشتند تا متمرکز و طبقه بندی بشوند در مغزم: سال اول دبیرستان, وقتی پرونده مهاجرتمان به جریان افتاد. یکهو دیدم دارم میروم که در آمریکا بمانم. و هیچ چیز درباره آنجا نمیدانم!!!! برای همین یک تحقیق کلی کردم درباره ایالات متحده. و این تحقیق البته در درس اجتماعی یک 20 برایم به ارمغان آورد! کم کم این نیاز را در خودم حس کردم که دیدگاهم به ایالات متحده نه دیدگاه دشمن گونه, که دیدگاهی باشد به جایی که قرار است خانه دوم من بشود. از آن روز که خبر جریان افتادن پرونده را شنیدم تا روزی که اولین قدمها را در ایالات متحده برداشتم - که از قدمهای آرمسترانگ بر ماه هم مهم تر بود - بیش از چهار سال گذشته بود. گرچه خیلی چیزها دانسته بودم اما لمس عینی یک موضوع با مطالعه آن فرق بسیار دارد.

جامعه آمریکایی برای من خیلی جالب بود.رفتارها و عادتها کاملا با مال ما فرق میکرد. این سفر اول بیشتر مثل یک خواب کوتاه بود. دوهفته در ایالات متحده...

برای سفر دوم باید یکسال صبر میکردم. باز هم همان حال و هوای یک توریست اما این بار کمی هوای ماندن در سرم بیشتر سنگینی میکرد. در این سفر امتحان آیین نامه رانندگی هم دادم اما به هر صورت تصمیم بر بازگشت گرفته شد. بار دوم خیلی خیال ماندن در سرم بود. در فرانکفورت وقتی منتظر پرواز تهران بودیم انگار چیزی بر دوشم سنگینی میکرد... اما... بازگشتیم

دو سفر اولم حکم رفت و آمد ساده یک توریست را داشت. انگار بخواهی چیزی را از پشت ویترین ببینی. به تو نزدیک است اما میانتان یک لایه شیشه گذاشته اند. نمیتوانی لمسش کنی... نگاه یک توریست با نگاه یک خریدار فرق دارد. وقتی حکم توریست را داری نمیتوانی چیزها را لمس کنی. فرهنگ را میبینی اما در فرهنگ بودن را حس نمیکنی. چیزهایی میتوانی یاد بگیری اما به کار نمیتوانی ببندی. این بود که من باز هم نتوانستم تصور روشنی از اینکه زندگی در ایالات متحده چگونه میتواند باشد به دست بیاورم.

از روزی که به تهران باز گشتم یعنی اول اردیبهشت ماه 86 تا آن روز که ایران را برای مدتی دراز ترک کردم یک سال و دو ماه طول کشید. پر ماجرا ترین یک سال و دوماه زندگی من بود شاید. دیگر دانسته بودم که سفر بعدی سفری برای ترک همیشگی وطن است. دانسته بودم که قرار است وطنی دیگر برگزینم. پس همه چیز برایم رنگ عوض کرد. بی تاب شدم. گرفتار شدم. انگار حسی داشتم که مرا به حریص میکرد که بیشتر تجربه کنم. در همین اندک زمان یاقی مانده باید روح و روانم را آماده زندگی در جایی میکردم که جز اندکی از آن نمیدانستم. پس شروع کردم به مطالعه. ساعات زیادی را به خواندن دانشنامه ها گذراندم. میخواستم بدانم اینجا که میخواهم در آن زندگی کنم کجاست و مردمش چه جور فکر میکنند. در کنار اینها میترسیدم که خودم را گم کنم. پس شروع کردم به خواندن دیوانه وار فارسی. ادبیات شده بود جزئی لاینفک. اگر در گذشته ادب فارسی سرگرمی ام بود حالا شده بود وظیفه ام. بعد دیدم دوستانی دارم که برایم همه چیز هستند. پس خواستم بیشتر ببینمشان. کسانی را دیدم را که شاید سالها بود خبری ازشان نداشتم. عجیب است مهاجرت. ناگهان فکر میکنی داری در کشورت اعدام میشوی تا در مقصد متولد شوی. برای همه چیز دلتنگی میکنی. برای همه چیز بیتابی میکنی....

ادامه دارد